۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

برای دخترک بی خواب اتاق شیشه ای




بیا دخترکم بیا سرت رو بذار روی سینه ام صدای قلبم رو که بشنوی ریز ریز آروم میشی و  خوابت میبره میری تو خوابی که هیچ قصه ی نا امنی آرامشش رو ازت نگیره ... بیا برات بگم با دل و جونم برات از آدمها و قصه هاشون بگم، بگم که آدمها هر کدوم برای خودشون یه دادگاه دارن، هر کدوم یه قاضی و دادستان درون دارن... حکم اعدام و حبس ابد و تبعید ِ بدون تجدید نظر صادر میکنن و دریغ از وکیل مدافعی که باشه و شکستن سکوت متهمی که تو باشی ... وقتی سکوت میکنی لزوما گناهکار نیستی لزوما بی گناه هم نیستی. اما گاهی گذشتی، گذشتی و تموم شدی دیگه فرقی نداره برات چه قضاوتی درباره ات بشه چه خیالی اصلا ...  ما آدمها هر کدوم یه دادگاه درون داریم ما آدمها از بهترین تا بدترینمون با هر خط کش و گونیا و نقاله ای که اندازه بگیری قضاوت کردن رو بلدیم خیلی خوووب بلدیم.

میدونی عزیزدلم آدمها قضاوت میکنن، دور باشن بهت یا نزدیک، شنیده باشنت یا نه، حتی بشناسنت یا نه قضاوتت میکنن، قدیس باشی یا گناهکار، فاحشه باشی یا معصوم ، قاتل باشی یا مقتول خیلی فرقی نمیکنه براشون آدمها توی دنیای ما قضاوت رو خیلی خووووب بلدن ... اینکه دهنشون رو باز کنن و سه برابر اون چیزی که باید با گوش هاشون بشنون و نمیشنون رو بگن رو خیلی خوب بلدن ... اگه قاتل باشی میگن ای بمیرم برای بیچاره مقتول چرا کشته شد، اگه مقتول باشی میگن لابد قاتل دلیلی داشته بی دلیل که نمیشه! تو تمام اتفاق های دو نفره و چند نفره دنیا میتونن برات ریز ریز شرح حال پیدا کنن و دلیل و برهان و حرف، و امان از حرف امان از حرف وقتی بدون فکر فقط به زبون میاد و منتقل میشه ...
میبینی؟ ته تهش تو هر جایی که باشی هر قدمی که برداری آدمها خاصیت زنده بودنشون قضاوت کردن و حرف زدنه  چه خیالی پس چه خیالی که زمان میگذره و بزرگترین مرهم و آرامش بی قراری های این دادگاه های درد آور و قضاوت های تو خالی فقط و فقط همین زمان ِ و دیگر هیچ ...

و من، خدایان را هر آنچه که هستند شکر میکنم برای روح تسخیر ناشدنی ام ...




که اولین ثبت تاریخی ام بعد از مدت های مدید این باشه، اولین خط آواز کلاسیکی که خوندم

مـــــــــــی
سل لا سی
سل می دو

صدای دختری توی اتاقم توی گوشم میپیچه که میخونه ... دونه دونه نت هارو با لذت وصف نشدنی میخونی ...

و دیگر هیچ 

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

در ستایش روزهای خوب معمولی ...



صبح به دختر توی آیینه خندیدم و بوسیدمش ، 
دیشب خوب خوابیدم ،
کتاب تاریخ اساطیری ایران دکتر آموزگار رو شروع کردم به خوندن ،
شال گردن و کلاه هانی رو گرفتم دستم ببافم بقیه اش رو تا قبل پاییز ،
به مامان کمک کردم آلبالو هارو هسته هاشو در بیاره مربا درست کنه ،
آقای تدی رو شستم تمیز شده خنگول تر از همیشه شده ،
دارم رو پایان نامه ی گرامی کار میکنم ،
شاید خیلی خووب نباشه اوضاع احوالات و همه چیز خیلی سرجاش نباشه اما ناشکر نیستم، خوبم،
سالمم، زنده ام، رفقای خوبی دارم، قابلیت دیدن خوبی هارو دارم ،
و همه ی اینا یعنی خوشبختم وقتی که میفهممشون و میتونم ببینمشون یعنی خوشبختم ،
من و دختر توی آیینه هر دو خوشبختیم

و دیگر هیچ ...



پ.ن: میدونی فکر کنم یک روز خوب اومدنی نیست، خیلی موقع ها رد میشه تند تند ما نمیبینمش.
پ.ن1: همیشه همه جا همه آدمها میگن اگه باور داشته باشیم اگه باور کنیم و ما چه ساده رد میشیم از کنارش دریغ که واقعیت بزرگی رو از دست میدیم وقتی باور نمیکنیم و به خودمون ایمان نمیاریم.


 

۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

پریشان نوشته های یک دختر امیدوار



دستش بین پاهاش بود و کلاسورش و کیفش روی دستش لرز تنش به شک انداختم اول اما مگه میشد! تو تاکسی! تو خیابون! عملی نبود آخه اصلا !!
 سیاهی چشماش که رفت بالا تقریبا مطمئن شدم داره چیکار میکنه نمیدونستم پیاده شم، بیشتر به در بچسبم به راننده حرفی بزنم مثل همیشه که میترسم خفه خون گرفتم و چسبیدم به در، انقلاب از تاکسی پیاده که شدم اینقدر بهت داشتم کنار خیابون یه چند دقیقه وایسادم پسره هم پیاده شد و رفت سمت میدون مثل آدمهای عادی، مثل همه ی آدمهایی که هر روز از کنارم رد میشن مثل همه آدمها ...

 سوار بی آر تی شدم برم سمت پیچ شمرون، اشتباه وحشتناکی بود تو شلوغ ترین ساعت ممکن بی آر تی! خریت بود بیشتر تا اشتباه! ایستگاه چهارراه دو تا خانوم در حالی که همدیگه رو میزدن همزمان با هم سوار شدن سر سوار شدن دعواشون شده بود اولش فحش و بد و بیراه ساده زیر لب بود یهو شوخی شوخی شد مشت و لگد و فحش هایی که حتی آقایون از شنیدنش صداشون در اومد این به چادر و زیر چادر و جد و آباد اون یکی فحش میداد اونم نه فحش معمولی ... اون یکی به موی های لایت و مانتوی کوتاه و مادر و پدری که دختر بزرگ کرده بودن دختره هم سن و سال خودم بود و خانومه هم سن و سالای مامانم شاید ... اینقدر همدیگه رو زدن و فحش دادن تا همه اتوبوس بلند داد زدن که راننده نگه داره پیاده شون کنه که تا اونجایی که من پیاده شدم پیاده شون نکرد به زور از وسطشون رد شدم از خودم رو تقریبا انداختم بیرون از اتوبوس خیس عرق بودم از عصبانیت و فشار، مردم تو اتوبوس میخندیدن بهشون مردم خیلی جدی میخندیدن به دعواشون اولش! خدایا یعنی چی آخه!!!
 نفسم بالا نمیومد نشستم لب جدول کنار خیابون و بی اختیار زدم زیر گریه از زور استرس و فشاری که بهم اومده بود قلبم تیر میکشید  برای خودم گریه میکردم و درد دلم یا برای آدمهای دورو برم نمیدونم فکر کنم  بیشتر برای دختری گریه میکردم که قرار نبود شهرش این شکلی باشه دختری که امید داشت دختری که یه روزی نمیترسید از آدمها ...
یه ماشینه از کنارم رد شد بوق زد برام سرم رو بلند کردم با چشمای خیس نگاش کردم پاش رو گذاشت رو گاز بلند شدم رفتم سمت کوچه ی مقصدم روی سر در بیمارستان توانبخشی تو پیچ شمرون نوشته بود امنیت بزرگترین موهبت الهی است
گریه ام تبدیل به هق هق شد دیگه برای کسی گریه نمیکردم برای خودم گریه میکردم برای دختری که امنیت رو حس میکرد یه روزی تو این خیابونا گریه میکردم .. برای دردی که تموم قفسه ی سینه ام رو گرفته بود و نفسم رو بریده بود گریه میکردم ..

 ناامیدی ِ محض تو یه لحظه و یهو تو خیابون زدن زیر گریه برای دختری که معروفه به امیدواری سخته، درد داره، بیشتر از آدمهای معمولی درد داره اما اجتناب ناپذیره انگار ... اینکه هر روز و هر روز به تصمیمت مصمم تر شی و روز شماری کنی برای نبودنت اینجا درد داره اما اجتناب ناپذیره ... اینکه رسما از آدمها و عمل ها و عکس العمل هاشون بترسی درد داره اما این روزا اجتناب ناپذیره انگار
و دیگر هیچ ...

پ.ن : امشب این قرص لعنتی رو که بخورم و بخوابم فردا پاشم نفسم میاد سر جاش، هوا که روشن شه من ِ خر باز هم امیدوار میشم به تموم شدن سیاهی اما امشب... امشب هیچ امیدی ندارم امشب رسما امیدوار ترین آدمی که خودم تو تموم زندگیم میشناسم بی امیدترین آدم دنیاست.
پ.ن1 : شب های تهران عجیب ازین بالا آرومه، قشنگه حتی، اما امشب من تموم وجودم به هوای تموم اتفاقات زیر پوست این شهر داره میلرزه اتفاقاتی که داره برای هممون عادی میشه ...

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

باران منم، تویی ...


آویزون از لبه ی تراس قطره های بارون رو پشت گردنم حس میکنم و دل میدم به سبکی ِ هوا بعد از این همه روز ِ پر دود و پر خواهش بارونم از آسمون و هنوز هم دو قطره فقط دو قطره بارون از آسمون کافیه که یادم بندازه که مشیری چه خوب میگه وقتی که میگه :

هنوزم چشم دل دنبال فرداست
 هنوزم سینه لبریز از تمناست
هنوز این جان بر لب مانده ام را
در این بی آرزویی آرزوهاست ...

ودیگر هیچ


پ.ن برای میم : باران تویی و تمام مهربانی هایت. 

۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه

کسی ...



و کسی باید که باشه گاهی که گوشی تلفن رو برداری و بهش زنگ بزنی، که قضاوت نکنه و فقط گوش بده، که وسط حرفات، وسط بغض کلافه کننده ی این روزات یهو بگه پاشو حاضر شو بریم بیرون ... کسی باید باشه گاهی که بشه از تموم حس های کلافه کننده ی درست و غلط باهاش حرف زد از تموم ضعف هایی که تموم وجودت رو ریز ریز از بین میبره، از تموم حس های دیوونه کننده ی تموم زندگی که برمیگرده بهت هی برمیگرده و تو بی پناه نگاهشون میکنی ...
و کسی باید باشه که الان دخترک تنها هدفونش رو نذاره توی گوشش و از در بره بیرون ...
و دیگر هیچ ...

۱۳۹۱ تیر ۱۹, دوشنبه

معلقی از پا آویزان به مقصد ناکجا آباد




در آسمان خراش ِ شیشه ای،
دوازده طبقه بالاتر از دنیا، نزدیک به آسمان، 
میان سرگردانی های بی پایان
پشت به تمام چراغ های روشن شهر 
نقابت رو بردار دخترک


که اینجا اشک هایت حلال است
ودیگر هیچ ...