‏نمایش پست‌ها با برچسب داخلی - از هنگامگی ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داخلی - از هنگامگی ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

میشود که باز هم هر روز را زندگی ها کرد




و اینچنین بود که در روز دوم اسفند یک هزار و سیصد و نود و یک ساعت حدود 4 عصر اولین سری کتابهام رو از کتابخونه ام درآوردم و به طور رسمی به امر مقدس خونه تکونی وارد شدم اصلا کلا برا من خونه تکونی همیشه از کتابخونه ام شروع میشه بیارمشون بیرون همچینی ناز و نوازششون کنم هرازچندگاهی هم بشینم همون وسط خونه تکونی تیکه های دوست داشتنیشون رو بخونم بعد مامانم داد بزنه که دوباره نشستی به کتاب خوندن جای جمع کردن!  منم که کلا خونسرد به جمع و جور کردن به هوای خونه تکونی یه بیست روزی اتاقم رو روو هوا نگه دارم هی جمع نکنم واسه خودم بعد بشینم واسه بالای تختم اوریگامی خوشگل درست کنم با نخ رنگی رنگی بزنمشون اون بالا، یه سری عکس جدید بزنم به دیوار، یه سری تغییرات تو دکوراسیون بدم هی هم زیر لب بخونم که با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیم رو در میکنم. میدونی یکی میگه کی حالشو داره، یکی میگه کی حوصله اش رو داره، یکی میگه تو این اوضاع و احوال بی خیییییال اما من میگم همین چیزهای ساده اون چیزایی ِ که باید بمونه نباید حذف بشه از زندگی هامون اصلا ها عجیب دلم برای بنفشه های دم ِ عید ِ خونه قبلیمون و باغبونی کردن با بابا تنگ شده دلم برای داشتن ِ یه باغچه ی کوچولو اینقدر تنگه که حد نداره، من متولد پاییزم اما دلم همیشه به باهار روشن بوده همیشه زنده شدم با عید با تلفن زدن های دم ِ سال نو و آهنگ عید زدن با بیدار کردن ِ همه ی خونه و همسایه و همه ی شهر اون سال هایی که عید نصفه شبه اونم با ضرب گرفتن رو قابلمه .... میدونی اصلاها من آدم عید و شروع شدنم من هی دلم میخواد همه چیز شروع شه همه چیز نو بشه همه چیز باهار شه منو ولم کنی هر روز دلم صبح به صبح باهار میشه واسه خودش اما امسال ... امسال یه ذره فرق داره ...   دلم به باهار روشنه امسال خیلی روشنه ... خیلی روشن تر از هر سال منتظرم و میدونم که این انتظار پایانش خوشه باید باشه خب فقط کافیه که بخوام، که بخوای .... میدونی من آدم ِ دلبستن به ریزترین جزئیات زندگی ام ... من میگردم و میگردم و میگردم ریز ریز دلخوشی پیدا میکنم و دل میبندم بهشون و زنده میشم و هر نفسم رو دوبار نفس میکشم ... 
من امروز و هر روز صبح دوباره و دوباره ایمان میارم به خودم به فردا و به دلخوشی های ساده ی زندگی که : 

*میشود باز با همین دل خوشی های ساده زندگی ها کرد   


و دیگر هیچ ...


*سید علی صالحی

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

من



بعضی آدمها رو هر چی بیشتر زور بزنی نگهشون داری، بیشتر مثل ماهی تو دستات لیز میخورن ... نفسشون یهو میگیره دیگه نمیتونن بمونن ... فراری میشن ... دست از تقلای فهموندن بهت برمیدارن و سکوت میکنن و میشینن نگات میکنن که داری دور میشی... و تو فکر میکنی که داری نزدیک میشی اما خبر نداری خیلی وقت پیش تموم شدی 
و دیگر هیچ ...

۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

پشت کمدها شهری ست ...


خونه قبلیمون که بودیم یه کمد داشتم از این کمد دیواری های گنده، هر موقع دلم میگرفت هر موقع خیلی درب و داغون بودم، یا اینکه اصلا تو حال و هوای خودم بودم، خوشحال و ناراحت و خوب و بد و مثل امشب دلم یه گوشه ی دنج میخواست حس کنم هیشکی تووش پیدام نمیکنه، واکمنم رو برمیداشتم میبردم اون تو بین ِ لباسام میشستم و زانوهام رو بغل میکردم و باهاش حرف میزدم و صدامو ضبط میکردم، با خودم، با لباسام، با دیوار پشت کمدم که نقاشیش کرده بود و لباسام رو یجوری چیده بودم مامانم نبینه نقاشی ها و خط خطی هام رو بعد یه موقع هایی همون تو خوابم میبرد و میرفتم شهر پشت کمدم میرفتم اونجا و کلی خوش میگذروندم و ازونجا کلی رنگ میاوردم به دنیای اینور کمدم و تهش همیشه سبک ازش میومدم بیرون انگار همه درد هام، همه خوشی هام رو، همه چیزم رو توی خودش قایم میکرد مثل ِ خودم که قایمم میکرد تو خودش و من و میفرستاد بیرون ... اصلاها با زندگی که قایم موشک بازی کردنمون میگرفت کمدم همیشه بهم پناه میداد و من و تو خودش قایم میکرد و من همیشه از زندگی میبردم چون کمدم انگار من و با یه جادویی از زندگی جدا میکرد چند ساعت و میبرد تو یه دنیای دیگه ....  از اون خونه که میخواستیم بیایم اینجا یه عالمه نشستم تو کمدم و گریه کردم. یه عالمه در و دیوارش رو ماچ کردم و بغل کردم و بو کردم، جدایی همیشه سخته من از دنیای پشت کمد جدا شدم و بعد ازون هرازچند گاهی فقط توی خوابهام به اونجا برگشتم ... الان، امشب دلم عجیب کمدم رو خواسته همش فکر میکنم اگه بود باهم کلک میزدیم میرفتیم دنیای پشت کمد و یه دوری میزدیم و حرفامون رو باهم میزدیم و برمیگشتیم ... دلم برای کمدم تنگ شده، اینجا کمدم اینقدر بزرگ نیست که توش جا شم من هم اینقدر بزرگ شدم که دیگه توش جا نشم! هرچند که فک کنم اگه کمد قدیمی ام بود جا میشدم توش نهایتش پاهام رو جمع میکردم تو بغلم و کوچولو میشدم که جا شم توش، تو بغلش جا شم و آرووم بگیرم ...  کاش میشد بعضی جاها رو بعضی چیزهارو از گذشته قیچی کرد و گذاشت تو یه صندوقچه و همه جا برد، کاشکی میشد یه جعبه ی جادویی داشت با به عالمه تیکه های گذشته توش که بشه هر موقع دلتنگ یه تیکه اش شدی و نیاز به یک کدومش داشتی تیکه اش رو بیاری بیرون و بری توش، با کله بری توش 
و دیگر هیچ ...

۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

مجبورم، میفهمی؟ مجبور ...



دوتا مسیج اول رو جواب نمیدم سومی رو با یه لبخند خالی جواب میدم و از چهارمی و پنجمی میپرم و نادیده میگیرمشون، دیروز به اندازه ی کافی جواب دادم که بدونم امروز دیگه بحث خبر گرفتن و سلام و احول پرسی نیست ...
من؟ فاصله ها رو خووب میشناسم، کلمات رو، انرژی هاشون رو، خواسته هاشون رو، دروغ نمیگم یه لحظه ته دلم میلرزه که دل بدم به جواب دادن و جواب گرفتن و غرق بشم و تو لحظه کسلی ِ امروز رو حل کنم تو شیطنت و حواس پرتی با تو حتی اگه خربزه ای باشه که لرز داشته باشه و تهش درد اما ... میدونی گذشته ازم ... وقتی تهش رو میبینم که به ناکجا آباد میرسه دیگه کلا قدم برنمیدارم این یعنی منطق؟ نمیدونم ... این یعنی کنترل کردن رابطه ها و انرژی های اطرافت؟ ... اینم نمیدونم ! اما یه چیزهایی هست که میدونم، من میدونم بازی های الکی و دلگرمی های یه روزه دو روزه یعنی چی، من میدونم که تلاش های هرازچندگاهی برای اینکه شاید اینبار بشه یعنی چی، من میدونم که وقتی با ذوق از تو وایبر پیدام کردنم حرف میزنی و میگی بی معرفتم که تولدت رو یادت رفته یعنی اینکه چی، من ته شیطنت ِ ریز توی مسیج بازی هات رو هم میدونم، جوابش رو هم دارم اما به جاش برای دو نقطه پرانتز میذارم و سکوت میکنم ... من میدونم، من میدونم و خیلی سخته که بدونی و بفهمی ... اما من میفهمم مسیج جواب بدم، بعد زنگ جواب بدم، بعد یه قرار بیرون و بعد خواستن و بعد نخواستن و بعد ... خواستن جزو حق های اولیه ی هر کسیه اما آدمها یاد نگرفتن انگار که نخواستن هم جزوشه ... اگه بخوای حق داری اما اگه نخوای مغروری و خودخواه ... و این رسمیه که باید باهاش کنار بیایی و یه راه فرار براش پیدا کنی و حالا من شدم این، برای اینکه خیلی ساده حق نخواستن رو خیلی جاها نداشتم و به خاطرش شدم مغرور ِ بی احساس، شدم این ...
بذار فکر کنی بی معرفتم، بذار فکر کنی بی خیالم و خودخواه و بی حواس تهش دو سه روز ناراحتی و عصبانیت از من و دو سه تا جمله ی تیز و پر کنایه و دوباره دور شدنت اما من یادم بود، من تولدت رو یادم بود، حواسم به خیلی چیزهای دیگه هم هست که شاید خیلی ها باورشون نشه ...  اما حواسم به عواقب و دردسرها و بعدشش هم هست ... تو لحظه زندگی کردن خووبه اما نه همیشه، تو این یه مورد نمیتونم، دیگه نمیتونم. حواسم به آدمها و کلامشون و انرژی هاشون هست اما یاد گرفتم که گاهی مجبورم، مجبوری دستت رو بذاری رو سینه ی آدمها که نزدیک نشن که دوور بمونن که بشه دوری و دوستی نه رابطه های یه طرفه و دردسر و درگیری و تهش تقصیر و خودت از اول خواستی من نخواستم ...
و دیگر هیچ ...  

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

هوم ...



 لزومی نداره آدم همه رو نزدیک خودش تو حریمش نگه داره 

این قانون زندگی رو من خیلی دوست دارم سخته گاهی اما واقعیت دوست داشتنی هم هست، که آدمها همشون موندنی نیستن دلیل هم نداره باشن وقتی کسی جز آزار چیزی نداره برای آدم یا اینکه اصلا وجودش انرژی خوبی نداره یا هر چی .. یا اصلا تهش آدم خوبیه خیلی هم گله اما برای خودش برای دورو بری های خودش و برای مدل زندگی خودش و از دور برای تو! این خیلی مهمه از دور برای تو قرار نیست همه ی دنیا نزدیک آدم باشن اونم به هر قیمتی ...
یه فلسفه ی خوبی هست که من به شدت برای قبول دارمش که میگه دوری و دوستی گاهی هم اصلا نبودن و نفس کشیدن و زندگی و نه حتی دوستی  

ودیگر هیچ ...

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

برای تو، برای خودم و برای سرخوشی های دخترانه ی یک روز بارانی ...




اینقدر دلم میخواد بشینم هی امروز رو بنویسم، از سر در باغ ملی و زیرش نشستن و پاستیل خوردنمون، از اون آقا خارجکی که ازمون عکس گرفت و من آخر هم بهش نگفتم نایس تو میت یو و اینا و فقط هی ذوق کردم و با خنده ام و خنده ات اونم کلی خندید بهمون، از خنده هامون، از موزیک دو نفری با یه هندزفری گوش کردن هامون، از باروونش، از شلپ شلپ راه رفتن هامون، از حسن آباد و کامواهای خوش رنگمون که خریدیم و میل بافتنی و شال گردن هایی که هر دوتاش الان سر انداخته شدن و دارن میان بالا، از تخفیف گرفتن هامون، از عکاسی کردنمون، از املت خوردنمون، از آدمهایی که جاشون خالی بود، از آوازاش، از وسط خیابون رقصیدنش حتی آخر سری ... از خیلی چیزای دیگه ای که دلم میخواد هی بنویسمشون و بنویسمشون ...  اما میدونی چیه تهش میبینی نوشتنت نمیاد نه که نخوای بنویسی ها اما بیشتر همش دلت میخواد حس خوووبی که داری رو مثل یه بالش نرم بغل کنی بپری تو تختت و خستگی یه روز پر از پیاده روی و خیس شدن و دیوانگی و تهش کلاس رفتن رو با لذت به جون بخری و ریز ریز دوباره مرورش کنی و هی قند تو دلت آب بشه و بی اختیار دوباره بخندی و هی زیر و رو بافتنی ببافی و به ریز ریز قطره های بارون رو پنجره نگاه کنی و بخوابی و فقط و فقط تهش خدا رو شکر کنی به خاطر داشتن همه ی اون چیزهایی که داری و به خاطر روزهایی که تو خاطرت میمونن و تو تاریخ زندگیت ثبت میشن برای اینکه یه روزی برگردی و ببینی چقدر خوشبختی که کسایی رو داری که رووت حساب کنن و روشون حساب کنی هر جای دنیا که باشی، هرچقدر دور و هر چقدر نزدیک ... و چقدر خوشبختی که یک دخترک بهاری پر از انرژی و مهربانی داری که وسط به وسط خیابون دستاشو باز کنه و بغلت کنه و بهت بگه که خووبه که هستی و تو بلند بلند بخندی و هوای پاییزی ِ بارونی و نفس بکشی و قول بدی بهش و به خودت که این روز رو هر موقعی هر جای دنیا هم که بودی از یاد نبری و خاطره ی یک روز بارونی و تهران دوست داشتنی و مردمش رو که گاهی مهربانتر میشن رو فراموش نکنی 
و دیگر هیچ ...


پ.ن : برای فاطمه
پ.ن یک : بیا هیچوقت از یاد نبریم تا سالهای سال بعد ازین که همیشه چیزی هست که با اون بشه خستگی های وجودمون رو در کنیم و زمستون دلمون  رو سر ... بهار همیشه نزدیکه اگه ما اراده کنیم ...

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

شبانه ی بی خوابی ...



و بعضی هم آهنگها هستن که به نام کسی سند میخورن - رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست -  انگار و شبونه تموم خاطره هاتو مثل چاقو سر صبر ریز ریز فرو میکنن تو تنت - مرا به بند میکشی ازین رهاترم کنی - و با خودشون میبرنت - زخم نمیزنی به من که مبتلاترم کنی -  و اون وقت هاست که لبخند روی لبت مثل خنده ی سرکشیدن جام شوکرانه -از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی - و شبی که سحری نخواهد داشت و چشمهایی که خوابی نخواهند داشت - وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست - 
و دیگر هیچ ...



۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

دنیا پر از بهانه است و دلیل، تو بهونه ی رفتن داری یا دلیل موندن؟



وقتی زخم های عمیق داشته باشی وقتی نشسته باشی تو خودت ریز ریز زخم هات رو لیسیده باشی و آرووم شدنشون رو نگاه کرده باشی، وقتی نشسته باشی دونه دونه تیغ های حرف های سختی رو که شنیدی رو از تنت درآورده باشی، وقتی با اشتباهات بزرگ زندگیت با هر بدبختی که شده کنار اومده باشی، وقتی سرت رو خم نکرده باشی و با هر سختی صاف وایساده باشی، وقتی نفست تو بی نفس ترین لحظه های زندگیت بریده بریده اما بالاخره بالا اومده باشه، وقتی دست و پا زده باشی و از دست داده باشی، وقتی خون گریه کرده باشی و زورت نرسیده باشه، وقتی نشدن رو توی زندگیت تجربه کرده باشی، وقتی رفتن رو بی سر و صدا رفتن و گذشتن رو توی زندگیت یاد گرفته باشی، وقتی دردها و نداشتن هات سرمایه های بزرگ زندگیت بشن، وقتی با رد پاهای کم عمق و پر عمق اومدن ها و رفتن های آدم ها تو زندگیت روی دلت روی وجودت کنار اومده باشی حتی گاهی با کمی درد و خونریزی با خودت، وقتی برای یه مدت خیلی طولانی دیوار بالای تختت تکیه گاه اشکات شده باشه و خروس زری پیرهن پری و حسن و خانوم حنا قصه های شب هات برای آروم خوابیدن، وقتی خسته شده باشی یه موقع هایی اینقدر خسته که زانوهات توان وایسادن نداشته باشن، وقتی حرف زیاد بزنی اما حرفی که باید بزنی رو هیچوقت نگی، وقتی دل بدی به دل آسمون وقتی یاد بگیری جلوی خودت رو بگیری و دخترک مهربون ِ همیشه پذیرای همه چیز وجودت رو ببوسی و بگی : آهای همیشه قرار نیست مهربون باشی، و بگی نه بگی نه و بتونی سخت و سنگ باشی حتی از نظر بقیه خیلی بدتر از سنگ ... وقتی دیگه برات مهم نباشه دیگران چه فکری درباره ات میکنن اصلا دوستت دارن یا ندارن، وقتی تو آیینه نگاه کنی و بگی من همینم، کم و زیاد خوب و بد همینم و همین که هستم و هر روز دارم یاد میگیرم بهتر باشم خوبم، همین که خودمم و بازی نمیکنم کس دیگه ای رو خوبم،  وقتی اینجوری باشی یواش یواش لمس میشی اینقدر لمس میشی که یاد میگیری تو قدم اول همه دنیا رو دوست داشته باشی همه آدمها رو، طبیعت رو، زندگی رو ... یاد میگیری دلت بزرگ بشه بزرگ بشه بزرگ بشه که همه ی آدمها توش جا بشن که محبتت رو از کسی دریغ نکنی تا اونجایی که بهت آسیب نرسونه اما یاد هم میگیری که کسی توی دلت نمونه یاد میگیری آدمها همون جور که میان یه روز، اتفاقی میان تو زندگیت، یه روز هم میرن بعضی هاشون زود بعضی هاشون دیر یاد میگیری کسی قرار نیست به این سادگی ها بمونه انگار  بعد وایمیسی دنیا و آدم هاش رو نگاه میکنی و لبخند خیست نشون میده که شمشیرت رو گذاشتی زمین و صلح کردی، نشون میده که باور داری که زندگی سیاه و سفید نیست یه عالمه تنالیته های خاکستری داره که هنوزم تو دونه دونه اشون امید هست و تو با زندگی و سرنوشت صلح کردی حتی با اینکه طعم دردهای زندگی گاهی خیلی به سیاهی نزدیکت کرده اما هر بار با اینکه سخت شدی سخت تر شدی حتی شاید لمس شدی اما برگشتی به میونه ی خاکستری زندگی، برگشتی و باور کردی که سیاهی مطلق وجود نداره همون جور که سفیدی مطلق وجود نداره مهم اینه که سرجات بمونی و زندگی کنی گاهی کم گاهی زیاد گاهی حتی بیشتر شبیه مــُردگی تا زندگی اما اونایی که پای خواسته هاشون وایسادن ته تهش بردن شاید خیلی دیرتر از خیلی های دیگه اما ته تهش بالاخره بردن و من یه نگاه به گذشته ام میکنم یه نگاه به حالم کی زندگی ساده گرفته که این دفعه ی دومش باشه چه خیالی از اونهایی که هستن و میمونن و چه خیالی از اونهایی که میرن و نمیمونن به قول کسی دنیا پر از بهانه است برای رفتن و دلیل برای ماندن 
و دیگر هیچ ...
..
.


۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

شبانه - باران نوشته های یک ذهن پریشان حال


ریز ریز ریز داره بارون میاد هوای امشب دل و دینم رو برده رسما، صندلیم رو آوردم تو تراس با یه لا تاپ و شلوارک نشستم روش دارم مینویسم گرمای فن لپ تاپم پاهام رو گرم میکنه اما دماغم به فین فین افتاده همیشه گفتم از مشکلات شیش ماه دوم سال دماغ آدم و واشرشه که شل میشه  دلم میخواد همین جا بشینم تو برنگردم کلا، نه دلم بیشتر ازینکه دلش بخواد بشینه اینجا دلش میخواست الان بره لباس بپوشه از خونه بره بیرون، بالاخره یه روزی میشه که من نصف شبایی که بارون میاد از خونه بزنم بیرون برم تو سکوت کوچه خیابونا کفشامو در بیارم بگیرم دستم زیر بارون راه برم و بزنم زیر آواز و زمزمه کنم همه ی اون چیزایی رو که دلم میگه ...  اینکه دارم گریه میکنم رو دقیقا نمیدونم چرا اما اشکام ریز ریز داره رو گونه ام میاد پایین و من هیچ کنترلی رووش ندارم نمیخوام هم داشته باشم بذار راحت باشن خو چه کاریه من جلوشونو بگیرم امشب داشتم با یه دیوونه ای مثل خودم فردا رو تصور میکردم دو تا دختر خل و چل نشسته بودیم پای چت فردایی رو تصور میکردیم که بیاد و همونجوری بشه که ماها دلمون میخواد تو خنده بهش گفتم : تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته ! و خب خوبیش به اینه که میدونم اون هم مثل من تصور میکنه حتی وقت هایی که خیلی اوضاع احوال قاطی تر ازین حرفا باشه و نایی برای امید و امیدواری نباشه اما اون هم مثل منه و اینقدر دیوونه هست که تصور کنه حتی اگه تصور کردنش خیلی سخت باشه... بعدترش امشب نشستم دو تا رزولوشن لیست نوشتم برا خودم یکیش کوتاه مدت و اون یکی بلند مدت جفتش رو زدم به دیوار کنار میز تحریرم میشه مطمئنم که میشه بالاخره یه بار نشه یه بار یه سنگ گنده جلو راه آدم سبز بشه و همه چیزش به هم بریزه اما بالاخره گیر که بدی که دنیا بر وفق مرادت بشه و کارات پیش بره میشه بالاخره میشه امروز داشتم نگاه میکردم دیدم نوشته های آن پابلیشم داره میشه دو برابر نوشته های پابلیش شده ام شاید برای اینکه این روزا برای دلم زیاد مینویسم و شاید واقعیت قضیه ته تهش این باشه که نمیشه همه چیز رو به زبون آورد نمیشه حتی نوشتشون اینجا یه چیزهایی اینقدر حرمت دارن که ترجیح میدی سکوتشون کنی سکوت کنی و برای خودت بنویسیشون و هزار بار بخونیشون ها داشتم میگفتم خلاصه امروز و امشب هی تصور کردم چشمام رو هی بستم و فردایی رو که دلم میخواد رو تصور کردم اصلاها میدونی زندگی بدون امید جلو نمیره انگار بدون اون شبایی که مثل امشب بشینی بید بید بلرزی و چشماتو ببندی و تصور کنی یه روز باروونی رو که یه چیزایی بهش اضافه شده باشن و یه چیزایی ازش کم شده باشن مثل همونی که تو دلت میخواد اصلا زندگی زندگی نیست.

بعدش تازه یه موقع هایی مثل امشب میشینم به خودم گیر میدم که آخه دیوونه این همه امید و مثبت بودن و فردای خوووب رو که حرفش رو میزنی این همه زندگیش میکنی تا کجا میخوای ببری؟ این اعتقاد خسته ات نکرده؟  نه خداییش یعنی تو همیشه امیدواری و خووب و ایمان داری که همه چیز خووب خواهد بود؟ بعد مثل همین الان دقیقا خودم به خودم جواب میدم که من همون قدری که شیرینم تلخ هم هستم خیلی وقت ها، خودتم میدونی بهم گیر نده. اگه سعی میکنم خووب باشم آدمیزادانه زندگیم رو جلو ببرم اگه یه روزایی تو زندگیم رو که دردهایی که درد داشتن حروم کردن رو سپردم دست باد که ببرتشون با خودش یا حداقل اگه نمیبره امروزم رو خراب نکن اینو به خودم یاد دادم مرور دردهای زندگی درمون نمیکنه بدبختی هارو فقط بدترش میکنه و من باید فقط درس هام و تجربه هام رو همراه خودم ببرم به آینده که دوباره تکرارشون نکنم دلیل نمیشه درد نداشته باشم غصه نداشته باشم اصلا آدمی که بی غصه باشه وجود نداره تو دنیا  تو خودتم میدونی من همین منی که از در و دیوار بالا میرم یه روزایی تو زندگیم چیا دیدم و چیا کشیدم و چه دردهایی رو با گوشتم تا عمق استخونم لمس کردم نمیگم بیشتر یا کمتر از بقیه ی آدمها همه ی آدمها تو زندگیشون قد خودشون درد داشتن و دارن اما مهم نوع برخورد آدماست خب یکی میشینه تیشه به ریشه ی خودش میزنه با مرور دردهاش و روز به روز آپدیت کردنشون یکی نه نرم دردهاش رو بغل میکنه حتی میبوستشون بعدش به زندگیش ادامه میده و اجازه میده دردهاش تو روزهایی که میرن جلو حل بشن و از بین برن یا لااقل کمرنگ شن و برن تو حاشیه ی زندگی حالا من من که امشب دلم گریه خواسته و تو گیر دادی بهش درس هام رو یاد گرفتم قول هام رو هم به خودم دادم خنده هام رو هم از روزای بد زندگیم پس گرفتم دارم سعی میکنم رو به جلو قدم بردارم سعی میکنم همه ترس هام رو بذارم کنار و قوی باشم اینقدر قوی باشم که بتونم برم جلو حالا نه اینکه ییهویی فک کنی میخوام خیلی قدم گنده بردارم ها نه ریز ریز پله پله دارم میرم جلو یه موقع هایی مثل امشب میشه که حال و هوام گریه دارم بیخودی الکی از روو دیوونگی، شاید هم با دلیل اما با دلیلی که دلم میخواد زیر سیبیلی ردش کنم خو میشینم میذارم گریه کنم سبک شم بعد دوباره فردا صبحش زنده میشم میگم خو حالا باید قوی بود برای ادامه ی راه حتی اگه مثل اینکه آسانسور خونمون خراب باشه و مجبور باشم کل بیست و شیش طبقه رو با پله بیام بالا قدرت لازم داشته باشم یه عالمه اما باید قوی بود ... بعد مثل امشب دقیقا مثل امشب میشینم زیر بارون بید بید میلرزم و به خودم اجازه میدم که بترسم خودم رو بغل میکنم و میذارم ریز ریز گریه کنم و بترسم و حتی یه نموره کم بیارم بعدش خوووب که گریه کنم غر بزنم حتی یکی دو تا فحش بدم آروم میشم تو بغل خودم آروم میشم و یادم میوفته که خووبی شب اینه که بالاخره تهش تموم میشه دیر و زود داره سوخت و سوز نداره تموم میشه اصلا شبا نباشه کی امید به اومدن صبح داشته باشه خب
و دیگر هیچ ...

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

ببین چگونه جان مشوش است عدد بده ...



همه ی دعواها و بالا پایین های دنیا سر یه چیزه :  انتخاب، انتخاب کردن یا نکردن ، انتخاب شدن یا نشدن ...  و اینجا دقیقا اینجای زندگی اونجاییه که تو هیچ نقشی توش نداری هر چی بیشتر دست و پا بزنی بیشتر غرق میشی بیشتر فرو میری فقط باید تن بدی بهش باید وا بدی بهش ... همینی که هستی همینی که هست !  بقیه اش به تو ربطی نداره بخواد بشه میشه و نخواد نمیشه یه چیزهایی هست که دست تو نیست تو زندگی چه بخوای و چه نخوای
همینی که هست
و دیگر هیچ ...

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

من



من خوشبختم، عجیب خوشبختم... 

خوشبختم که هستم... که خودمم و خودم رو دوست دارم، که بلدم بخندم... که بلدم بخندونم... که بلدم گریه کنم... که تنها گریه میکنم که کسی از اشکهای عجیبم اشکش در نیاد... که میون همه ی دردسرهای کوچیک و بزرگ زندگی هنوز هم زندگی میکنم و سعی میکنم خووب زندگی کنم ... 

من؟ همینی که هستم همین دخترکی که روز به روز سعی میکنم بهترش کنم همینجور کم و زیاد همینجور به مدلاسیون خودم همینجور هنگامه وار به قول اولدوز و همیشه گفتنش  آشوب وار اما خوشبختم و میدونم همه ی این بی قراری ها همه ی این کم و زیاد بودن های زندگی همه ی همش تهش میرسه به یه روزی که برگردم و نگاه کنم ببینم اون چیزهایی رو که توی زندگیم خواستم رو دارم زورم بالاخره رسیده و تونستم بدست بیارم زورم بالاخره رسیده و تونستم
 اون آدمی باشم، اون انسانی باشم که دلم خواسته، زورم بالاخره رسیده و نه همه ی عالم و آدم دنیارو اما دورو بر خودم رو کردم اون چیزی که دلم میخواد من خوشبختم به رویای فردایی که امروز برای ساختنش تلاش میکنم و میدونم که بهش میرسم یه روزی که دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره و من صبورم برای فردا ، فردایی که گاهی عجیب دلم میخواد که زودتر برسه و گاهی دلم میخواد که به موقعش برسه نکنه که زود رسیدنش کار بده دستم ... من خوشبختم ، عجیب خوشبختم و ایمان دارم که خوشبختی و لذت دست به سینه نشسته کنار خونه و اتاق ِ همه ی ما و داره نگاهمون میکنه که چجوری دور خودمون میچرخیم و دنبالش میگردیم و گاهی حتی تا آخر عمر پیداش نمیکنیم 
و دیگر هیچ ...

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

بهونه های ریز ریز زندگی و لذت هاش و دیگر هیچ ...



دارم فایل های کامپیوترم رو مرتب میکنم یه عالمه چیز میز ریختم دور که یه ذره هاردم نفس بکشه بعدش ته فایل های به هم ریخته ی گرامی یه فیلم پیدا کردم مال روز آخر خوابگاه ترم یک که گرفتم و حرف زدم توش، بماند که فیلم برای چی بود و کی بود و اینا اما یه فیلم چهار و نیم دقیقه ای از خوابگاه گرفتم در حالی که داشتم وسایلم رو جمع میکردم بیام تهران یه عالمه قول به خودم دادم قولایی که خیلی هاش رو تا امروز یا انجام دادم یا در دست اجراست یا مدلش عوض شده یه جور دیگه میخوامش بعدش ته حرفام با بغضی که تو گلوم داشتم یه جورایی با خنده گریه به خودم گفتم : هنگامه من دوستت دارم، مهم نیست کی دوستت داشته باشه و کی نداشته باشه من دوستت دارم ... 
حکمت دوباره دیدن و پیدا کردنش امروز رو نمیدونم اما خیلی وقت بود به خودم نگفته بودم که دوستت دارم، خیلی وقت بود اینقدر شلوغ پلوغ بودم که شبا بیهوش میشدم و صبح ها گاهی یادم میرفت تو آیینه بخندم بگم صبح عالی متعالی خانوم ِ دوست داشتنی !   جای ماتیک قرمزم روی آیینه ام پشت سرم نشون میده که یه هنگامه ای منو بوسیده و گفته که دوستم داره و من، من زنده ام به همین بهونه های کوچیک خوشبختیم، بهونه های ریز ریز ِ زندگی و لذت هاش 
و دیگر هیچ ...

۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه

دل - ذهن مشغولی های یک متولد ماه مهر ...




میدونی ته ته همه ی بازی های زندگی و بزرگ شدن های روز به روزت تو زندگی، تا یه روزی میشینی که شاهزاده ی قصه ات با اسب سفید بیاد و کمرت رو بگیره و با خودش ببرتت میشینی و اولین نگاه و اولین کلمه و هزار هزار تا فانتزی و جینگیل مستون دیگه سر هم میکنی و میگی گوربابای بقیه ی قصه مهم آخرشه که خوشه هر جوری که باشی هر چی که بشه مهم تهش میشه که خووبه و خوشه ...
میدونی من آدم فانتزی هام آدم دیوونه بازی هایی که به عقل جن هم نرسه وقتی پاش بیوفته وقتی کسی رو بخوام وقتی کسی رو دوست داشته باشم مرزی برای دیوونگی هام نمیمونه هیچ مرزی اما ... این - اما - جدیده اما دوسش دارم خیلی دوسش دارم چون برای گذاشتنش وسط به وسط همه ی خواب و خیالات خوب زندگی دلیل دارم، دلیل دارم که بگم  اما  اگه بخوای از پایین تنه و بوی تن و ته ریش و لذت  بوی مردونه ی بدنش بگی و تکونی که به تک تک سلول های بدنت میده کار خیلی ساده ای رو داری انجام میدی بیا من برات جمله جمله اینقدر میگم که همچین هواییت کنه که خواستن رو فریاد بزنی ... واقعیت زندگی اما جای دیگه ای لم داده و تو نمیبینیش، افسانه ی محو شدن تو وجود هم و یکی شدن و گذشتن های مدام از همه چیز و این حرفها مدتهاست که تاریخ مصرفش گذشته و تو حالا نیاز داری که بفهمی بغل و نفس و بوی تن و ته ریش و عاشقی های سرکش و بی خیال و وابستگی های بی حد و مرز و هم آغوشی تمام دردها را تسکین نمیده برای زندگی بیشتر ازینها لازم داری، برای دو نفر کنار هم بودن خیلی بیشتر ازین های رو لازم داری ... گرم ترین آدم دنیا هم که باشی تن، تنها تا مدتی تو رو به عرش اعلا میرسونه ! گذشتن تا یه جایی جواب میده، دوست که داشته باشی همه چیز خیلی سهل تر میشه اما سرجاش میمونه و تو نیاز داری که کسی باشه که حتی اگه از قصه ی پری ها هم نیومده اما بتونه کنارت بایسته و کنار جای پات جای پاش رو محکم کنه اونوقت شاید شاهزاده ی قصه ی پریات رو بی اختیار کنارت ببینی بدون اینکه اومدنش رو دیده باشی، بدون اینکه عشق تو خودش حلت کرده باشه، بدون اینکه خودت رو از بین برده باشی یا طرفت رو از دست داده باشی، میدونی من تا چندین فرسخی خودم آدم دیوونه تر و احساساتی تر از خودم ندیده ام اما این حرفها رو من دارم میزنم منی که از نفس کشیدن و نگاه کردن و پلک زدن های کسی که توی دلم باشه قصه میسازم و دنیا رو بهم میریزم همین منی که امشب نشستم و بعد از خوندن یه سری حرف و دلمشغولی های خودم دارم به همه ی روزهای زندگیم فکر میکنم و امروز اینجا برای بهاری که فردا با پاییز برام میاد دارم نو میشم به یه زندگی جدید که اگه عاشقی حرفهای آدمهای این حوالیست، من نه عاشقم و نه میخوام که هیچوقت باشم رفیقی که یه روزی باشه که بشه دوستش داشت، دوستی رو که بشه باهاش یاد گرفت، کسی رو که بشه کنارش بود و ریز ریز همه کس اش شد و نگاهش کرد و همه چیزش رو دید رو به تموم حرفهای عاشقونه ی این حوالی ترجیح میدم ...

که تهش بگم قصه ی نون و پنیر و عشق و تن رو کلاغ قصه ها خیلی وقت پیش برای من با خودش برد از واقعی زندگی کردن برای من بگو !!! 
و دیگر هیچ ...   

۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

I am unwritten*



این روزا همش خسته ام به زور خواب شبم رو میرسونم به هفت ساعت که روز رو بتونم بکشم، ساعت 11،12 شب رسما از زور خواب ولو ام، صبحا ساعت رو قسم میدم جان من دیر بگذر و خدا میدونه که پنج دقیقه پنج دقیقه اضافه خوابیدن ها چه لذتی داره برام، خدا میدونه از همیشه بیشتر هایپر شدن و شیطنت کردن ها چه لذتی داره، خنده ی همیشگی رو لبهام چه لذتی داره، وقتایی که از زور خستگی بیهوش میشم چه لذتی داره، وقت نداشتن برای چرت و پرت شنیدن حرفها از روی بیکاری و بی عاری چه لذتی داره، این روزا رو دوست دارم نمیدونم شاید به بهونه ی پاییز، شاید به بهونه ی ماه مهرم و شاید فقط و فقط به بهونه ی نفس کشیدنم و شاید هم به بهونه ی تمام اتفاقهای دوست داشتنی ریز و درشت زندگی که گاهی اصلا شبیه اتفاق های خوب نیستن اما در واقع هستن.
میدونی زنده ام به لذت های ریز ریز زندگی و این روزا پر از لذته، از لذت آهنگهای هر روز صبحم که روزم رو باهاشون شروع میکنم بگیر تا لذت خوندن سل سی لا دو و کاندات و پارلات کردن نت هام و قلم زدن های مدام این روزها روی کاغذ کاهی و پارس تا آشتی دوباره با دوربینم و تمام چیزهای ریز ودرشت زندگی که گاهی یادم میره قدرشون رو بدونم و من همین من یه روزی تو روزایی که گذشت نشستم جلوی آیینه تموم خودم رو چلوندم تو بغل خودم و گفتم : خوبالا، اصلا به درک!  و تموم اضافات این چند وقت و چند وقت قبلترش رو آماده کردم برای اولین بارون پاییزی که بشوره و ببره که حال و هوای این روزها حال و هوای زندگی و لذت بردن و جلو رفتنه 

و دیگر هیچ ...     



هنگ  Unwritten از Natasha Bedingfield  این روزها اولین آهنگ هر روز صبحم شده تک تک جمله هاشو خوندن و زندگی کردن که هر روز صبح دوباره بنویسم خودم رو و فردا رو و زندگیم رو ... 

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

از برای من، از برای تو، از برای او



نشستم لب پنجره ی اتاقم خیره شدم به آسمون به چراغ های روشن شهر خودم اینجام تنم اینجاست اما روحم .. ای امان از روحم ... پر کشیده رفته لامصصب زانوهام رو با جفت دستام جمع کردم تو بغلم چونه رو هم گذاشتم روشون، اما دستام اینجا نیست دستام باز شده برای بغل کردن شهر، بغل کردن تک تک آدمهایی که امشب باید یه بغل محکم فشارشون بده و بذاره که بی توضیح، بی حرف، فقط آروم بگیرن توش، فقط آروم بگیرن توش و باورشون بشه که تنهایی و درد داشتن و هزار و یک قصه ی پر غصه ی دنیا همشون واقعیت های انکار نشدنیه زندگی ان، اما زیر آسمون همین شهر، تو بدترین لحظه های آدم درمونده ی درمونده وقتی سرت رو بلند میکنی سمت آسمون شاید یه جای دیگه یکی همون لحظه سرش رو بلند کرده رو به آسمون برای بغل کردن تموم غریبه ها و آشناهای بغل لازم بس که گاهی حتی خودش هم بغل میخواد، معامله ی خوبی میشه  * برنده برنده * از برای من، از برای تو، از برای او
و دیگر هیچ ...

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

برای دخترک بی خواب اتاق شیشه ای




بیا دخترکم بیا سرت رو بذار روی سینه ام صدای قلبم رو که بشنوی ریز ریز آروم میشی و  خوابت میبره میری تو خوابی که هیچ قصه ی نا امنی آرامشش رو ازت نگیره ... بیا برات بگم با دل و جونم برات از آدمها و قصه هاشون بگم، بگم که آدمها هر کدوم برای خودشون یه دادگاه دارن، هر کدوم یه قاضی و دادستان درون دارن... حکم اعدام و حبس ابد و تبعید ِ بدون تجدید نظر صادر میکنن و دریغ از وکیل مدافعی که باشه و شکستن سکوت متهمی که تو باشی ... وقتی سکوت میکنی لزوما گناهکار نیستی لزوما بی گناه هم نیستی. اما گاهی گذشتی، گذشتی و تموم شدی دیگه فرقی نداره برات چه قضاوتی درباره ات بشه چه خیالی اصلا ...  ما آدمها هر کدوم یه دادگاه درون داریم ما آدمها از بهترین تا بدترینمون با هر خط کش و گونیا و نقاله ای که اندازه بگیری قضاوت کردن رو بلدیم خیلی خوووب بلدیم.

میدونی عزیزدلم آدمها قضاوت میکنن، دور باشن بهت یا نزدیک، شنیده باشنت یا نه، حتی بشناسنت یا نه قضاوتت میکنن، قدیس باشی یا گناهکار، فاحشه باشی یا معصوم ، قاتل باشی یا مقتول خیلی فرقی نمیکنه براشون آدمها توی دنیای ما قضاوت رو خیلی خووووب بلدن ... اینکه دهنشون رو باز کنن و سه برابر اون چیزی که باید با گوش هاشون بشنون و نمیشنون رو بگن رو خیلی خوب بلدن ... اگه قاتل باشی میگن ای بمیرم برای بیچاره مقتول چرا کشته شد، اگه مقتول باشی میگن لابد قاتل دلیلی داشته بی دلیل که نمیشه! تو تمام اتفاق های دو نفره و چند نفره دنیا میتونن برات ریز ریز شرح حال پیدا کنن و دلیل و برهان و حرف، و امان از حرف امان از حرف وقتی بدون فکر فقط به زبون میاد و منتقل میشه ...
میبینی؟ ته تهش تو هر جایی که باشی هر قدمی که برداری آدمها خاصیت زنده بودنشون قضاوت کردن و حرف زدنه  چه خیالی پس چه خیالی که زمان میگذره و بزرگترین مرهم و آرامش بی قراری های این دادگاه های درد آور و قضاوت های تو خالی فقط و فقط همین زمان ِ و دیگر هیچ ...

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

در ستایش روزهای خوب معمولی ...



صبح به دختر توی آیینه خندیدم و بوسیدمش ، 
دیشب خوب خوابیدم ،
کتاب تاریخ اساطیری ایران دکتر آموزگار رو شروع کردم به خوندن ،
شال گردن و کلاه هانی رو گرفتم دستم ببافم بقیه اش رو تا قبل پاییز ،
به مامان کمک کردم آلبالو هارو هسته هاشو در بیاره مربا درست کنه ،
آقای تدی رو شستم تمیز شده خنگول تر از همیشه شده ،
دارم رو پایان نامه ی گرامی کار میکنم ،
شاید خیلی خووب نباشه اوضاع احوالات و همه چیز خیلی سرجاش نباشه اما ناشکر نیستم، خوبم،
سالمم، زنده ام، رفقای خوبی دارم، قابلیت دیدن خوبی هارو دارم ،
و همه ی اینا یعنی خوشبختم وقتی که میفهممشون و میتونم ببینمشون یعنی خوشبختم ،
من و دختر توی آیینه هر دو خوشبختیم

و دیگر هیچ ...



پ.ن: میدونی فکر کنم یک روز خوب اومدنی نیست، خیلی موقع ها رد میشه تند تند ما نمیبینمش.
پ.ن1: همیشه همه جا همه آدمها میگن اگه باور داشته باشیم اگه باور کنیم و ما چه ساده رد میشیم از کنارش دریغ که واقعیت بزرگی رو از دست میدیم وقتی باور نمیکنیم و به خودمون ایمان نمیاریم.


 

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

باران منم، تویی ...


آویزون از لبه ی تراس قطره های بارون رو پشت گردنم حس میکنم و دل میدم به سبکی ِ هوا بعد از این همه روز ِ پر دود و پر خواهش بارونم از آسمون و هنوز هم دو قطره فقط دو قطره بارون از آسمون کافیه که یادم بندازه که مشیری چه خوب میگه وقتی که میگه :

هنوزم چشم دل دنبال فرداست
 هنوزم سینه لبریز از تمناست
هنوز این جان بر لب مانده ام را
در این بی آرزویی آرزوهاست ...

ودیگر هیچ


پ.ن برای میم : باران تویی و تمام مهربانی هایت. 

۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه

کسی ...



و کسی باید که باشه گاهی که گوشی تلفن رو برداری و بهش زنگ بزنی، که قضاوت نکنه و فقط گوش بده، که وسط حرفات، وسط بغض کلافه کننده ی این روزات یهو بگه پاشو حاضر شو بریم بیرون ... کسی باید باشه گاهی که بشه از تموم حس های کلافه کننده ی درست و غلط باهاش حرف زد از تموم ضعف هایی که تموم وجودت رو ریز ریز از بین میبره، از تموم حس های دیوونه کننده ی تموم زندگی که برمیگرده بهت هی برمیگرده و تو بی پناه نگاهشون میکنی ...
و کسی باید باشه که الان دخترک تنها هدفونش رو نذاره توی گوشش و از در بره بیرون ...
و دیگر هیچ ...

۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

ظهر یکشنبه نوشتم



زمان، زمان همه چیز رو مشخص میکنه و من یاد گرفتم که صبور باشم. تو زندگیم اگه هیچی رو یاد نگرفتم صبوری برای گذر زمان رو یاد گرفتم. یاد گرفتم که گاهی لازمه تنها سکوت کنم و بذارم زمان بگذره و همه چیز خودش برای همه ی دنیا مشخص بشه
که حتی اگه مشخص نشه هم خیلی اهمیت نداشته باشه مهم این باشه که از من و زندگی من گذشته باشه ...
و دیگر هیچ ...